تبلیغات
افسانه ی خون آشام ها - قسمت دوم : توی کوه ها

قسمت دوم : توی کوه ها

یکشنبه 3 شهریور 1392 12:11 ب.ظ

نویسنده : Caroline Forbs
سلام به همه ی دوستان گلم ..... بدویید ادامه ی داستانم رو آوردم  هوا تو قله های کوه خیلی سرد بو .... اما من اونقدر تو فکر بودم که متوجه هیچ چیز نمیشدم ..... 
هی با خودم میگفتم : رایان .... رایان .... آخه چرا ؟؟؟؟ چرا تو ؟ یعنی ربکا به خاطر من دست گذاشت روی تو و هیپنوتیزمت کرد ؟ اه .... از خودم متنفر ..... از تو هم همینطور ، رایان میکشمت .... نه صبر کن ... نمیتونم اینکارو با تو بکنم .... ولی تو خانوادمو بردی .... همونایی که من و خواهرامو از بچگی به عمومون سپردن و باعث شدن بخاطرشون از خونه فرار کنیم .... چرا وقتی بلاخره تونستیم پیداشون کنیم تو جنگل باید بدوییم دنبالشون ؟؟؟؟ یعنی اونا واقعا مارو نمی خواستن یا نمی خواستن آسیب ببینیم ... آه خدایا .... آه رایان ... آخه من به تو بدی کردم ؟؟؟ 
پاچه های گشاد شلوار جینم خیس شده بودن ... دیگه کم مونده بود آب توی چکمه های تا زیر زانومم بره .... یقه ی تاپی که زیر کت چرمی زیپ دارم پوشیده بودم خیسه خیس بود .... کم کم به خودم اومدم و زیپ کتم رو بسمتم و دستم رو طبق معمول کردم توی جیبم ... بی هوا یه لحظه ایستادم ... با قدم های کوتاه به لبه ی کوهی رفتم ... ایستادم ... برف بند اومده بود ... نفس عمیقی کشیدم ... دستی از پشت نوازشم کرد ... برگشتم ... کاترین بود . 
کاترین : بیا کرولاین ، خیلی نزدیکیم ... بدو بریم . 
من سرم رو تکون دادم و همراهش رفتم ... وقتی رسیدیم خورشید تازه طلوع کرده بود . سه تایی جلوی در مدرسه ای که عمو مدیر و زن عمو رزی ناظمش بودن ایستادیم ... 
کلر : بچه ها من جرئت ندارم بایم ... میشه شما اول برین ؟؟؟؟ لطفا ؟؟؟
من و کاترین به هم نگاه کردیم و هر دو سرمون رو به معنی تاسف تکون دادیم و بلاخره رفتیم تو 



دیدگاه ها : قطره خون
آخرین ویرایش: - -